تبليغاتX
www.gheseyetanhaeyeman.blogfa.com

www.gheseyetanhaeyeman.blogfa.com

حسب حال

22مرداد؛شب 22 مرداد رفتم پیش دکتر که بهم بگه برای عمل بایدچیکارکنم؛چه نکاتی رورعایت بکنم!

خیلی بد بود؛استرس داشتم...دکترگفت تا سحر هرچی میخوای بخور ازسحرتا موقع عمل حتی آب هم نخور.اصلا هم استرس نداشته باشی...آمدم خونه یه کم گریه کردم..بعدرفتم یه چندقاشق غذاخوردم  بعدم رفتم توی اتاق کارای فردارو انجام دادم..مرتب کردن لباسام ووسایلی که باید میبردم بیمارستان وآخراز همه هم رفتن به حمام....تاساعتای 2بیداربودم..دکترگفته بود ساعت 8/30تا9 برم بیمارستان

ساعت2چراغ اتاقو خاموش کردم..تاوقتی خوابم برد کلی فکروخیال میکردم..تااینکه دیدم مامانم داره صدام میکنه..بلندشدم دیدم ساعت 7/30صبه...صورتموشستم مسواک زدم حاضرشدم...خیلی تشنم بود ولی نبایدچیزی میخوردم..دل تو دلم نبود هرثانیه واسم اندازه ی سال میگذشت..هرتیک تاک ساعت مثل یه پتک توسرم میخورد...همیشه توی ساعتای حساس دقیقه ها بیرحم میشن..ساعت 8/30شد دیگه نمیتونستم طاقت بیارم بلندشدم کفشاموپوشیدم..من مامان خالم  بابا رفتیم.

23مرداد بیمارستان بنت الهدی مشهد رفتیم پذیرش کارای بستری رو انجام دادیم..ازم امضا گرفتن ورفتم یه خانوم دکتر باهام صحبت کردو رفتم بخش زنان وزایمان اونجا یه خانوم پرستار مهربون فشارمو گرفت وکلی شوخی کرد باهام بعدم واسم لباس آوردن یه کم نشستم که بگن برم کدوم اتاق...

بعدازچنددقیقه منوبردن اتاق و پرستاری که باهام بود گفت لباساتودربیار لباسایی که بهت دادنوبپوش منم لباسامودرآوردم و اون لباساروپوشیدم....یه کم تنها بودم نشسته بودم روی تخت که دیدم مامانم اومد..یه کم با هم حرف زدیم..گفت من میرم آخه دخترخالم اومده بود.رفت که اون بیاد....

اومد وباهم کلی حرف زدیم وخندیدیم  دیدم خالمم اومد...خاله یه کم بود رفت ولی دخترخالم موند پیشم

یکسااعت ونیم پیشم بود دیدم عمه م اومد...به دخترخالم گفت شمابرین من پیش پریسا هستم...رفت نزدیک ساعتای 11بود...بااینکه دل تودلم نبود داشتم می مردم ولی سعی میکردم ریلکس باشم..همه میگفتن باریکلا که استرس نداری ولی نمیدونستن که چی داره تودلم میگذره...همینطور با عمه داشتم حرف میزدم ساعت 11:50 یه خانوم بداخلاق که انگاری پیام مرگ میاورد اومد توی اتاق منوصدازد گفت آماده شو باید بری اتاق عمل.....اصلا فکرشو نمیکردم اینقدزوددکتربیاد..من خودموواسه ی ساعتای 3آماده کرده بودم..به عمه م گفتم مامان بابارو بگین بیان ببینمشون..خانومه یه چیزی مثل چادر که کلاهم داشت ومثلا حجاب بود سبزرنگ داد که سرم کنم خیلی ترسناک بود...دوتاخانومه دیگه ویه پرستارتوی آسانسوربودن فقط منتظرمن بودن..منم گفتم تانبینم مامان بابامو نمیام...رفتم تاوسط سالن دیدم اومدن مامان بابا ودخترخالم..تا دیدمشون نتونستم خودمو کنترل کنم زدم زیرگریه بابام بوسیدم گفت چیزی نیست باباجان..الهی بمیرم مامانم که دیگه توان حرف زدن نداشت رنگشم سفید شده بود وگریه میکرد.دخترخالمم گفت زودمیری وبرمیگردی نترسیا...رفتم توی آسانسور....تارسیدیم به دراتاق عمل....دم در یه آقای قدبلند ایستاده بود بهمون گفت دمپایی هایی که پاتونه دربیارین دمپایی اتاق عملوبپوشین...پوشیدیم و خانوم پرستاراسمامونو با دکترامون وپرونده هامونو داد به همون آقا...راهنماییمون کرد بشینیم تاصدامون بزنن...یه خانوم پیر بود کنارم بهم گفت آیه الکرسی روبلدی گفتم بله مادرجان گفت بخون...باهام خوند گفت ترست میریزه بااین...

من شاید  فقط اتاق عملوندیده بودم که دیدم..خیلی بدبود..خیلی.....بیمارستان یه چیزدیگه ست..اتاق عمل یه چیز دیگه...خیلی باهم فرق میکنن..یه خانوم دوباررد شد وسه تاییمونو نگاه کرد..گفت کی جراحی فک داره؟؟گفتم من..گفت کجای فکتو میخوای عمل کنی اینکه مشکلی نداره..خندیدم..گفت پاشو خانومی  دکترت اومد...دیگه حتی توان راه رفتن نداشتم  به زور رفتم توی اتاقی که دکترم بود...سلام دادم به دکتر..دکترگفت آماده ای؟؟گفتم نباشم چیکارکنم!! ارتفاع تخت خیلی زیادبود به سختی نشستم ودرازکشیدم..وااای چه لحظه هایی بود...لحظه هایی که شاید میتونست آخرین دقایق زندگیم باشه به هرعلتی شاید دیگه به هوش نمیومدم...درازکشیدم یه آقا سرمو روی همون تخت داخل یه سوراخ گذاشت طوری که فقط صورتم بیرون بود..دکتربیهوشی اومد ودستموگرفت بهم گفت این یه آمپوله میزنم تا3بشمر منم گفتم 1...2...دیگه هیچی نفهمیدم...رفتم ازین دنیا...

تااینکه چشمامو به سختی بازکردم خیلی سخت باز شد  دیدم یه خانوم بالای سرمه ودکترخودم توی ریکاوری بودم....ولی درست نمیدیدم مثل یه هاله میدیدمشون فقط صداهاروخوب میشنیدم...یه مقدار که بیشترازقبل چشمام بازشد دیدم با یه کش فوق العاده سفت ومحکم فک وچونه م روازدورسرم بستن..یعنی حرف نمیتونستم بزنم...دکترم بهم گفت به هوش اومدی؟؟سرموتکون دادم..گفت عملت سخت بود خسته شدم دارم میرم فردامیام میبینمت...رفت ومنم 20دقیقه بعد بردن با تخت ازآسانسورپایین...نمیتونستم چشماموبازنگه دارم بسته میشد خودش...ازآسانسورکه بردنم بیرون فقط یه لحظه بابامودیدم که پیشونیمو بوس کرد ومامانمو دیدم دیگه چیزی نفهمیدم تااینکه بردنم توی اتاق و به سختی چشامو بازمیکردم وخاله هامو عمه هامو دخترعمه هامو دخترخاله هامو میدیدم...یکی ازدخترخاله هام داشت خونایی که ازدهنم میومد پاک میکرد...همینکه اومدم توی اتاق ساعتونگاه کردم دیدم ساعت 6 شده...یعنی من 5ساعت ونیم اتاق عمل بودم...نمیتونستم حرف بزنم هم ازبیرون فکم بسته بود هم ازداخل دوتافکموبه هم بسته بوددکتر....هیچی نمیدیدم فقط میشنیدم..همونجوری خوابم برد تااینکه ساعت 8ازدردازخواب پریدم پرستاراومد مورفین زد بهم...به قدری دردداشتم که توی یک شب 4تامورفین بهم زدن. نمیدونم ساعت چندشب بود کولراتاقوخاموش کردن گرمم شد مامانم بایه تیکه کاغذ باد میزد منو که دیگه حالم داشت بد میشد..اشاره کردم به مامانم که حالم داره به هم میخوره..چشمتون روزبد نبینه فک کنم اندازه ی یه تشت خون بالا آوردم از گرما هرچند دکترگفته بود خون بالابیاره خوبه.خلاصه همونجور گیج وویج شب گذشت وصب شد...به قدری شلوغ شد بیمارستان سروصدا...تا 8صب دخترخالم پیشم بود...8 خالم اومد دخترخالم ومامانم رفتن...تاساعتای 10 که دوباره عمه ودختر عمه هام اومدن یه کم خندوندن منو...انگاری صب تقریبا به هوش اومده بودم چون هم خوب میدیدم هم تا حدودی میتونستم خوب راه برم..ساعت 12 دکتراومد کلی باهام شوخی کرد...صورتم خیلی ورم کرده بود..دکتر تامنو دید گفت تپل شدی وخندید..پرسیدخون بالا آوردی با چشم اشاره کردم یعنی بله...کلی سفارش کرد که چه کارایی انجام بدم...کش دورصورتم کثیف شده بود به پرستارگفت یه کش بیار خود دکتر عوض کرد واسم...همینکه بازکرد آینه ی کوچولو کنارم بود گرفتم جلوی صورتم ..چقدر چهره م تغییر کرده بود...صورتم گردشده بود..کاملا عوض شده بود.

دیگه دکترکه اومد بابا بعدش رفت کارای ترخیص روانجام داد..تقریبا ساعتای 1بود که تموم شد وبابا اومد که حاضرشم حالا جالبی اینجابود که نصف وسایلارو مامان ودخترخالم صب باخودشون بردن خونه وازقضا شال بنده هم توی همون وسایلا بود ومن دیگه هیچی نداشتم سرم کنم..دخترعمه م گفت من میرم الان میخرم...ازاونجایی که زیست خاورتقریبا به بیمارستان نزدیک بود بنده خدارفته بود ازونجا خریده بود...اومدوداد روسری رو بهم منم هنوزدرست نمیتونستم راه برم سرم گیج میرفت..داروهای بیهوشی هنوزتوی تنم بود....دیگه ازتوی بیمارستان تااومدم توی خیابون سرم درد گرفت وبه ماشین تکیه دادم  کلی ام همراهی داشتم...دونفرم زیربغلم رو گرفته بودن...چه روزی بود وااای......هیچ حرفی نمیتونستم بزنم.. روی کاغذمینوشتم هرچی میخواستم..خیلی سخت بود آب هم به سختی میخوردم  چون کاملا دندونام روی هم وازسه جا بسته بود..همه غذامیخوردن منم فقط بایدبوی غذارومیخوردم...فقط آبمیوه میتونستم بخورم و4شیشه سفالکسین که دکترداده بود مرگم بود اوناروکه میخوردم...روزاهمینجورمیگذشت سخت وعذاب آور بود..به معنای واقعی کلمه زجر کشیدم.و دیگه حاضرنیستم به هیچ قیمتی برم اتاق عمل..اگه روزی بهم بگن یاباید بمیری یابری اتاق عمل من مرگ رو انتخاب میکنم..دکترگفته بودشنبه بایدبیای مطب؛شنبه شدومنم خوشحال که دیگه سیمای فکمو بازمیکنه ومیتونم حداقل حرف بزنم آب بخورم....رفتم دیدم نه خیر یه چیزدیگه هم اضافه کرد..یه چسب زد پایین چونه م..که چونه رونگه داره افتادگی پیدانکنه....کلی ام دوباره بالای سرم که درازکشیده بودم باهام شوخی کردو زدروی شونه م رفت پشت میزش نشست..گفت یک هفته ی دیگه بیا که سیماروبازکنم..حسابی به هم ریختم اعصابم خورد شد.آها یادم رفت بگم اون کشی که دورصورتم بود دکترگفته بود  5شنبه دربیارم..منم که دیگه ازشب با اون کش داشتم احساس خفگی میکردم صبح ساعت 9کش روبازکردم...واااااااااای خدای من  رفتم جلوی آینه..ازچهره ی خودم ترسیدم وحشتناک ورم کرده بود..اصلا غیرقابل وصفه..شبیه مرده های توی پزشکی قانونی شده بودم...بابا ماسک خریده بود ماسک میزدم توی خونه..چون بچه های دخترخالم اگه منو میدیدن میترسیدن...دیگه روزبه روزمیخوابید ورما تاالان که تقریبا میشه گفت کم شده ولی هنوزداره...خلاصه بعدازدوهفته رفتم پیش دکتر سیمارو بازکرد واسم وگفت برویه چیزی بخوربعداز24ساعت بیا..باورم نمیشددهنمو میتونم بازکنم..البته نه بازه باز...ولی دیگه حداقلش این بودکه میتونستم حرف بزنم..رفتم خونه خاله کوفته بادمجون درست کرده بود..نرم بود توی ماست ریختم له کردم ویواش یواش با قاشق چایخوری میخوردم..تصورکنید توی ماست له کردم آخه نباید جویدنی میخوردم.خلاصه اوناروخوردم وآخرشبم بستنی طالبی وبستنی قهوه خوردم که یخ بود جنکم کرد..نمیدونم به خاطرداروهای بیهوشی بود یا نه!تنم یهو گرمیگرفت داغ میشدم انگار توی کوره میذاشتنم فقطم بستنی بودکه تو اون مدت منوازون وضعیت نجات داد..

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط پریسا| |

نمیدونم.شایدنوشته هام برات عادی شده

شایددیگه بودن ونبودن یکی شده

شاید اینقدرنبودم که حالا بودنمم عین نبودنه

شایددیگه نوشته هام اونجوری نیست که تو

بخونی وباسرانگشتای مهربونت لمس کنی کلمات رو

ولی ای زیبای من؛ای نهایت مهربانی

ای شیرین ترین طعم هستی

توبرایم همیشه درنهایتی

حتی اگر روزی به کسی دل باختم بازهم بدان

تودر قلب من هستی در جان من

 پیش ترها وقتی حرفی ازدلم قلبم برات مینوشتم بلافاصله صداتو میشنیدم

ولی چندساعت گذشت و هیچ خبری ازت نشد.

میدونم ازم دلگیری بخاطرنبودنم  بخاطر کم بودنم

ولی به همه ی باورت قسم به همه ی شکوه وصلابتت قسم

نبودنم دلیل بر نبودن تو نبود..توهمیشه دراین نبودنهایم بودی

درهمه ی آن روزها ولحظات فکرت کلامت با من بود..هرثانیه

ببخش اگر از من رنجی به تورسیده

ببخش اگر ازمن غمی به عمق وجودت رفته

فقط مثل همیشه توبزرگوارباش وببخش....

 همین......

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 4:16 قبل از ظهر توسط پریسا| |


 چرادوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرانیستی؟؟؟؟؟/

چرانیستی که هروقت دلم میگیره سرمو بگیری بین دستات

آرومم کنی.....

چرااینقدردوری ازمن؟؟؟؟؟

چرانیستی که وقتی بغض گلومو میگیره

بانگاهت آرومم کنی...

چرانیستی چرا؟؟؟؟؟؟؟

 دیشب فقط میخواستم کنارم بودی ومحکم میگرفتمت وگریه میکردم

فقط همین آرومم میکرد

کاش اینقدر دورنبودی از من

تو اون گوهری هستی که دست نیافتنی هستی نه من!!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 10:27 بعد از ظهر توسط پریسا| |

تمومه حس تاریخو؛ توی برق چشات داری

شبیه دخترکهای روقلیونای قاجاری

شکوه دوره ی مادی؛غم تاراج تیموری

چه قدرنزدیکه نزدیکی؛چه قدرازدیگرون دوری

شبیه بوی بارون تو؛غروب تخت جمشیدی

یه خورشیدی که ازمغرب؛به این ویرونه تابیدی

مرمت کن منو ازنو..نذارخالی شم ازرویا

نگاهم کن؛ اگه حتی تمومه این سفرفردا

هزارآتشکده توی نگاهت غرق آتیشن

یه عالم یشم ومروارید تولبخندت یکی میشن

مث تابیدن مهتاب؛رو طاقه طاق بستانی

پرازنقش ونگاری تو،شبیه فرش ایرانی

میشه جام جمو حتی؛تودستای توپیداکرد

درهرمعبدومیشه با لبخند توواکرد......

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط پریسا| |

زندگی مجذورآینه است

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین درضربان دل ماست.....

 

چندروزه امتحاناتم تموم شده وفعلا بیکارم ودارم استراحت میکنم وجبران شب وروزای امتحان رو میکنم.ولی خیلی خسته ام هنوز خستگی کامل ازتنم نرفته.امشبم آخرین نمره های امتحانامو دیدم.کارتحقیقی که 17داده بود استاد بهم وپزشکی قانونی نمره ی عملی که دکترای پزشکی قانونی بهم داده بودن 19بود...بازم خوب بود بهترازاستاد خودم نمره دادن.همه ی درسا با نمره های بالا پاس شد یعنی تونستم به خودم این ضرب المثل که (خواستن توانستن است)رو ثابت کنم. چون قبل ازشروع امتحانا به خودم قول دادم که باید نمره هام بالا بشه وانصافا هم همه ی تلاشمو  کردم..هرپند اساتید نامهربانی زیادی کردن ولی خب!!!!!!!!!!

چقدر بده وقتی آدم بیکارمیشه وهیچ کاری نداره که انجام بده.اینجوری فقط آدم خوابه وهمه ی زندگی به هم میریزه.منم نه میتونم کلاس برم نه کاری کنم.چون بایدتاچندروز دیگه برم لثه هاموجراحی کنم وبعد هم آماده بشم برای جراحی فک...که خیلی هم نگرانم چون بیهوشی کامل داره..خیلی خیلی نگرانم ولی چون دکتر بهم گفت بعداز عمل زیباتر میشی چون صورتت معیارهای زیبایی روداره دارم این خطررو به جون میخرم والان هم دائما دارم توی اینترنت اینورواونور دنبال یه دکتر خوب میگردم ببینم کدوم دکتر بهتره چندتا دکتر هم دخترعموم که همون مشهدپرستاره بهم پیشنهاد کرده حالا موندم که دست آخر صورتم رو به دست کدوم دکتر بسپرم..چندشب بایدبیمارستان بستری باشم.دردشم خیلی زیاده ولی به زیباشدن می ارزه..

میخواستم کلاس زبان فرانسه برم که نمیشه!ورزش برم که اونم نمیشه! این تابستون که همه ی برنامه هام موند ولی حتما ازاول مهر میرم برای یادگیری فرانسه.میخواستم توی این تابستون مقاله مو بنویسم که اینم نمیشه.....

هیچ اتفاق خاصی ام نمی افته همه زندگی روزمرگی شده..متنفرم ازروزمره بودن زندگیم..من همیشه دوست دارم کاری انجام بدم که زندگیم یکنواخت نباشه روزام مثل هم نباشه ولی الان یه مدته که دچار این روزمرگی شدم..احساس میکنم نیاز دارم به رفتن به جایی که هیچ کسی نباشه.کسی که بهم نگه این کارو انجام بده اون کاروانجام نده...تنهایی مطلق داشته باشم .خودم باشم باخودم با هیچ کدوم ازاین آدمایی که هرروز میبینم.هیچکدوم ازاین آدمای به ظاهرانسان ولی درباطن؛گرگ...خسته ام ازاینجا...به قول حمیرا خواننده ی محبوبم:

مسافرغریبه یه راه بی نشونم

میخوام برم گم بشم اینجادیگه نمونم

هوای اینجاواسه نفس کشیدن کمه

برای زخم کهنه رهاشدن مرحمه

یه جایی برم که اگه آدمایی باشن که هرروزببینمشون حداقل زبونشونو نفهمم.متوجه نشم که چی میگن! جایی که حتی اگه بدیمو به هم بگن حداقل من نفهمم....کنار یه ساحل توی یه کلبه یا توی یه جنگل تنهای تنها...هیچوقتم من نمیترسم..من ازهیچی نمیترسم الا یه چیز........(سوسک!) وای چندش آورترین حشره ست..یه جا که یا ساعتها به موج آب خیره بشم وآروم بشم یا به آسمون نگاه کنم وآروم بشم....کاش میشد همچین جایی تنهایی رفت.

یه فیلم خیلی وقت پیش تلویزیون نشون داد به اسم (دورافتاده) که هواپیماسقوط کرد ومردی توی یه جزیره افتاد وزنده موند هرچند به سختی زندگیشو میگذروند وهرکاری میکرد که خودشو ازونجانجات بده....ولی به نظرم هرآدمی به اونجور زندگی هم نیازداره..من یکی که درحال حاضر به اون مدل زندگی به شدت نیازمندم...

میخوام تنها باشم  تنهای تنها...............

تنهایی شاید یه راهه

راهیه به بی نهایت!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط پریسا| |

امروزم مثل همه ی روزای سخت دیگه گذشت..از 17 خرداد دارم امتحان میدم.بماند که در فواصل حالم چقدر خراب شد. امروز که رفتم سر جلسه.دستام حس نوشتن نداشت واقعا خسته شدم؛کم آوردم. امتحانات من از همه زودتر شروع شد واز همه دیرتر تموم میشه.دیگه نممیتونم کتابامو باز کنم..البته همه ی نمره هام خوب شده تااینجا 15به بالا..11تا درس داشتم 7تارو زدن همه 15 به بالاست.باز همین نمره هامو که میبینم تاحدودی خستگیم میره از تنم...امروزم امتحان مسخره ی قواعدفقه داشتم...ولی خراب کردم چون هیچی نخونده بودم.یعنی نمیتونستم بخونم.دوتا امتحانو خراب دادم یکی همین قواعد وآیین دادرسی مدنی...از امتحان ارشد سخت تر بود امتحانش.سر جلسه سردرد شدم از شدت سختی سوالا.فقط دعا میکنم پاس بشه.همه ی سوالات طرح دعوای دادگاه بود..واقعا نمیدونم چه فکری کرده بودن واین سوالارو طرح کرده بودن؟؟؟!!!! فکرکرده بودن واسه ی کانون وکلا دارن سوال طرح میکنن؟؟نمیدونم!!!!!خیلی سخت بود دعا کنید فقط 10 بشم که پاس بشه.....

بعداز امتحان بادوستم رفتیم دانشگاه آزاد تا استاد محترمه رو پیدا کنیم ودوست عزیزتر از جانم به رسم همیشه ی دانشجویان گرامی نمره ی پاسی از استاد بگیره..رفتیم دم در سالن امتحانات..همین که رسیدیم در سالن دیدم یکی از دوستان دوره ی ابتدایی ودبیرستان که خیلی هم با هم صمیمی بودیم داره میاد از سالن بیرون. دیگه همینکه همدیگرئدیدیم ابراز احساسات به هم کردیم وماچ وبوسه وازاین حرفا......دیگه کلی صحبت کردیم واز اتفاقاتی که براش افتاده بود تو این چند ساله گفت...بعداز نیم ساعت تا45دقیقه که صحبت کردیم وهوا هم فکر میکنم نزدیک 45/6درجه ای بود؛دیگه گفت باید برم که کاردارم...رفت ومن ودوستم موندیم رفتیم ساندویچ گرفتیم با هم خوردیم تا ساعت 2 که ساعت امتحان بعدی بود..مجدد رفتیم در سالن که شاید استاد رخ بنماید وما ملاقات کنیم ایشون رو..دیدیم نه خیر خبری نیست.رفتم داخل سالن لیست دروس امتحانی رو نگاه کردم دیدم اصلا ایشون امروز امتحان ندارن ودر اینجا بود که به قول معروف(دودست از دوپادرازتر) برگشتیم به خونه...خیلی خسته شده بودم..هم جسمی هم روحی.اعصابم خیلی به هم ریخته ست.سیستم بدنمم احساس میکنم به کل به هم ریخته.خلاصه اومدم خونه واز وقایع اتفاقیه به مادروپدر عزیز گزارش دادم..وهمینکه اومدم توی اتاق یه کم دراز بکشم وبخوابم یادم افتاد که امروز سه شنبه ست ومن نوبت دکتر دارم برای چک کردن  ارتودنسی دندونام...چند وقته به خاطر گرفتاری که دارم اصلا سروقتم نمیرم.دفعه ی قبل که دکتر باهام دعوا کرد..اگه امروزم نمیرفتم دیگه دکتر اصلا قبولم نمیکرد..به هرمصیبتی بود دوباره لباسامو پوشیدم وماشینو برداشتم ورفتم ولی نمیدونم تا مطب دکتر چه جوری رفتم..خدا منوبرد تااونجا.همه ی تنم درد میکرد نمیتونستم فرمون ماشینو درست بگیرم چشمام تار میدید...به هرمصیبتی بود رسیدم ورفتم باآسانسور بالا رفتم؛ توی مطب چند نفرنشسته بودن.منشی دکتر اومداز اتاق دکتر بیرون وتامنو دید خندید گفت به به!!چه عجب تشریف آوردین.گفتم خیلی درگیر بودم نمیتونستم بیام..عمدی نبوده تاخیرم..خندید گفت اشکال نداره بشین صدات میزنم..نشسته بودم احساس میکردم تنمو از توی هاون درآوردن وبه هم وصل کردن بس که خسته بودم..تقریبا 45دقیقه ای منتظر بودم تا نوبت من شد ورفتم داخل وبا دکتر احوالپرسی کردم و خسته نباشید گفتم ونشستم روی صندلی..اینقد اتاق دکتر سردبود که فقط یه پتو میخواستم تاروی همون صندلی بخوابم..دکتر که اومد چک کنه ارتودنسیمو چشمام بسته بود یه دفه صدای دکترو شنیدم وچشمامو بازکردم ودکترو نگاه کردم...دکتر نگام کرد گفت آخی چه قدر خسته ای...گفتم خیلی خسته ام دکتر واقعا خسته ام...دیگه کلی پرسید چرا ومنم توضیح واضحات دادم....وقتی دندونامو نگاه کرد گفت برای جراحی آماده شده. باید برم فک پایین  بالا وچونه رو جراحی کنم.....گفت 30تیر بیا کاراتو انجام بدم که بری واسه ی جراحی...همینجوری که خیلی حالم خوب بود که اینم شنیدم دیگه ......

به ارتودنسیام بین دوتادندونم کش گذاشت که دندونم نزدیک هم بشن..ووقتی این کشارو میذاره خانوم دکتر همون لحظه شروع به دردگرفتن میکنه ودرحال حاضرم دارم میمیرم از درد وهیچ مسکنی جواب نمیده...دیگه کلی دکتر حرف زدباهام واز جراحی گفت.....خداحافظی کردم واومدم خونه...بازم تا در خونه خدا منو رسوند...اومدم خونه فقط اومدم توی اتاقم ولباسامو عوض کردم ورفتم توی تختم ونفهمیدم دیگه کی خوابم برد تااینکه صدای مادر عزیز منو بیدار کرد ووقتی گوشی موبایلم که کنار بالشتم بود رونگاه کردم دیدم 8:30شب بود.یه کم اینورواونورشدم تو جام وبالاخره بلندشدم ورفتم یه لیوان آب خوردم و تا حدودی هوشیار شده بودم تا 9 که اومدم ساختمان پزشکان رو نگاه کردم...وبعد هم که تموم شد کمی چرخیدم و یه دفه یادم اومد بیام واسه جراحی فک توی اینترنت جستجویس بکنم ببینم چه جوریه !!!وقتی خوندم شرایط کسایی رو که جراحی کرده بودن گریم گرفت..بعداز خوندن احساس میکنم یه آدم هستم که تا چندوقت دیگه زنده ام..خیلی سخت بود..6ساعت طول میکشه جراحی....خیلی میترسم..خیلی..

امیدوارم زودتر بیاد وبگذره....واسم دعاکنید.....

نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط پریسا| |

 

 

دوستت دارم ها را نگه می داری برای روز مبادا

دلم تنگ شده ها را؛عاشقتم ها را...

این جمله ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی کنی

باید آدمش پیدا شود

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی وباید بدانی که فردا؛ازامروز گفتنش پشیمان نخواهی شد

سنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده؛کلی دلم تنگ شده وعاشقتم مانده که خرج کسی نکرده ای وروی هم تلنبار شده اند.

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی!

صندوقت سنگین شده ونمیتوانی با خودت بکشی اش

شروع میکنی به خرج کردنشان

توی میهمانی اگر نگاهت کرد؛اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پابه پایت آمد اگر هوایت را داشت اگرباتو ترانه را به صدای بلند خواند .

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف توبود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفراگرشوخ وشنگ بود اگر مدام به خنده ات انداخت واگر منظره های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دلم برایت تنگ می شود خرج میکنی! یک چقدرزیبایی یا یک با من میمانی؟

بعدمیبینی آدم ها فاصله می گیرند؛ متهمت میکنند به هیزی...به مخ زدن به اعتماد آدم ها

سو استفاده کردن به پیری ومعرکه گیری....اما بگذاربه سن تو برسند

بگذار صندوقچه شان لبریز شود آنوقت حال امروز تورا میفهمند بدون اینکه تورا به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن وعجیب تر ازآن است دوست داشته شدن...

وقتی میدانیم کسی باجان ودل دوستمان دارد...

.نفس ها وصدا ونگاهمان درروح وجانش ریشه دوانده

به بازیش میگیرم هرچه او عاشق تر؛ما سرخوش تر؛هرچه او دل نازکتر ما بی رحم تر

تقصیر ازما نیست

تمامی قصه های عاشقانه اینگونه به گوشمان خوانده شده اند.......

دکترشریعتی همیشه زنده است وزنده خواهد ماند..نامش  یادش  کلامش همیشه پابرجاست..امروز سالروز شهادت دکتر عزیز است...زنده باد دکتر شریعتی.............................

متن بالا هم یکی از نوشته های فوق العاده زیبا از دکتر هست.بااینکه دکتر چندین سال پیش از من و هم سن وسالان من زیسته اما عجیب است که امروزه از بین همسالان من طرفداران بی شماری دارد..کلامش به گونه ای است که گویی همین امروز سخن گفته.

درووووووووووووووودبردکترعلی شریعتی(معلم شهید)

 هرکسی این متن رو خوند فاتحه ای نثارروح دکتر شریعتی بکنه....

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط پریسا| |

نمیدونم الان چندشبه که بیدارم..دیگه حسابش ازدستم رفته.بدنم بی حس شده دیگه حتی خستگی هم کارگذارنیست روی بدنم... گویا ازروبرو نیست!!امتحاناتم شروع شده میخوام خیلی نمره هام خوب بشه.نمیدونم تواناییشو دارم یانه.. مادرم که میگه اگه بخوای به همین منوال پیش بری مطمئن باش نمره های خوب که نمیاری هیچی باید واسه سومین امتحانت بیمارستان بستری بشی(یه زبونم لال) هم نگفت..الانم دارم ازفرط خستگی له میشم بدنم احساس میکنم داره ازهم متلاشی میشه ولی ضد دردوخستگی شدم....

امروزامتحان داشتم یه امتحان نیمه سخت؛ولی خب با بیدارخوابیایی که داشتم تونستم یه امتحان قابل قبول بدم وهمون طوری که میخواستم منو از خودم راضی نگه داشت....دیگه عادتم شده تا صبح بیداربودن وصبح یکساعت قبل ازرفتن از خونه یه دوش آب گرم گرفتن همه ی خستگی درس خوندن وشب بیداربودن رو ازم رفع میکنه...اماالان که دارم مینویسم فرداهم یک امتحان دیگه دارم..اینم تقریبا سخته...پزشکی قانونی..وقتی دوره ی عملیش رو می گذروندم خیلی خوب بود ولی خوندن کتاب خیلی سخته وطاقت فرسا.ولی به هرحال چاره چیه؟؟؟؟؟باید خوند..مخصوصا وقتی استاددرس بدجنس باشه و باوجود عدم صلاحیت وکفایت به جایگاهی که الان داره رسیده باشه و دوست داشته باشه ولذت ببره از اینکه دانشجو برای نمره پیشش التماس کنه..ولی من هیچوقت این کاررونمیکنم.. حاضرم درس رو بیفتم ولی برای 25% رونزنم به یه استاد...ارزش من بالاترازاین هست که برم پیش یه بنده ی خدا تضرع کنم..هرچند که دردرجه ی اول میخونم درس رو تا محتاج نمره نباشم...اما اشکال نداره بالاخره یه افرادی هم هستن که گناه دارن.باید یه جوری اظهار فضل کنن..حالا میخواد استاد باشه؛میخواد دانشجوباشه؛میخواد باغبون باشه؛یا هرکس دیگه ای......انسانی که میدونه واطلاع داره از نداشتن دانش کافی خودش وقتی درمقام «استاد» دیده بشه دیگه نمیدونه باید چیکاربکنه..وقتی «استاد»باشی وهنوزندونی که درایران وکیل پایه ی دو داریم یا براش پروانه میدن ویا وقتی سر کلاس یا دفترکارش بری وازش سوال بپرسی وبلدنباشه جواب بده واحساس کنه داره کم میاره به قولی؛ مسلما از همون لحظه به فکر تلافی می افته واینکه آخرترم حال اون دانشجوی علاقمند به رشتشو که دوست داره اطلاعات زیادی درمورد رشته ای که میخونه داشته باشه بگیره وازاین مسائل کم نیست...ومن هم دچار همین گرفتاری شدم..به علت علاقه ی زیادبه رشتم وکنجکاوی های به ظاهر بیهوده(البته ازنظر استادگرامی)که لطفش بی نهایت شامل حال بنده شده؛دارم چوب علاقم رو میخورم..نمیدونم امتحان میان ترمی که 20تاسوال داشته باشه و3تاسوال 25%جواب ندی این قابل اغماض نیست واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب ایرادی نداره لابد این استادی که در رشته ی خودشون اطلاعات کافی ندارن حتما حساب وکتاب روهم نمیدونن....من بی احترامی به کسی نمیکنم..مخصوصا کسی که ازش نکته ای یاد گرفته باشم...ولی به شدت متنفرم از کسانیکه مانع پیشرفت؛گرفتن انگیزه وهرچیزی که بخواد به نوعی من رو ازمسیرم برگردونه.....امیدوارم افراد باکفایت جایگزین افراد نالایق وبی کفایت بشن..تازه با این نداشتن اطلاعات عضو «هیأت علمی» هم میشن.موندم واقعا تو کار وزارت علوم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یک مصاحبه ازدکترکاتوزیان بزرگ خوندم مربوط به سال 1384 چقدر حرف دل من رو زده بود وای کاش اساتیدی چون این بزرگوار بودند که با کوله باری از دانش وتجربه ولی انسانی افتاده وبدون کبروغرور هستند.... (امیدکه همیشه سالم وتندرست وسلامت باشن). متاسفانه کسانیکه استاددانشگاه میشن یا هرشغل دیگه ای که موقعیت اجتماعی خوبی داره اولین چیزی که دامنگیر اخلاق وبرخوردشون میشه کبر وغروره.......

«درخت هرچه پربارتر؛افتاده تر»

 

 دوچیز روح را به شگفتی وستایش وامیداردوهر چه بیندیشی؛آن شگفتی وستایش نیز فزونی می یابد.....آسمان پرستاره ای که بالای سرماجای گرفته وقانون اخلاقی که دردل ما نهاده شده است....«کانت»

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 4:52 قبل از ظهر توسط پریسا| |

پرفسور ایلیف مدیر موزه لیورپول انگلستان

در جهان امروز بارزترین شخصیت جهان باستان کورش شناخته شده است. زیرا نبوغ و عظمت او در بنیانگذاری امپراتوری چندین دهه ای ایران مایه شگفتی است. آزادی به یهودیان و ملتهای منطقه و کشورهای مسخر شده که در گذشته نه تنها وجود نداشت بلکه کاری عجیب به نظر می رسیده است از شگفتی های اوست.

دکتر هانری بر دانشمند فرانسوی - تمدن ایران باستان

این پادشاه بزرگ یعنی کورش هخامنشی برعکس سلاطین بی رحم و ظالم بابل و آسور بسیار عادل و رحیم و مهربان بود زیرا اخلاق روح ایرانی اساسش تعلیمات زردشت بوده. به همین سبب بود که شاهنشاهان هخامنشی خود را مظهر صفات (خشترا) می شمردند و همه قوا و اقتدار خود را از خدواند دانسته و آنرا برای خیر بشر و آسایش و سعادت جامعه انسان صرف می کردند.

آلبر شاندور - کورش بزرگ

شاهنشاهی ایران که پایه گذار او کورش بزرگ است به هیچ وجه بر اساس خشنونت پی ریزی نشد. بلکه عکس آن صادق است زیرا با رعایت حقوق مردمان پایه گذاری شد. پارسیها با مساعدت یکدیگر و به یاری پادشاهان مقتدر خود عظمت و شکوهی را در تاریخ به جای گذاشته اند که نشانه نبوغ و نژاد پاک آنان است. نژادی که حماسه آنان را همچون آفتابی در تاریکی نشان میدهد. آنان درخششی در جهان از خود به جای گذاشته اند که برای آیندگان نیز خواهد ماند.

ژنرال سرپرسی سایکس

خوش زبانی او از پاسخی که در داستان رقص ماهیان به یونانیان داده است آشکار است. مطالب کتاب مقدس (تورات) و نوشته های یونانی و سنتهای ایرانی همه همداستانند که کورش باستانی سزاوار لقب بزرگ بوده است. مردم او را دوست می خواندند. ما نیز میتوانیم بدان ببالیم که نخستین مرد بزرگ آریائی که سرگذشت اش بر تاریخ روشن است، صفاتی چنان عالی و درخشان داشته است.

ژنرال سرپرسی سایکس بعد از دیدار از آرامگاه شاهنشاه کورش بزرگ


من خود سه بار این آرامگاه را دیدار کرده ام، و توانسته ام اندک تعمیری نیز در آنجا بکنم، و در هر سه بار این نکته را یاد آورده شده ام که زیارت آرامگاه اصلی کورش، پادشاه بزرگ و شاهنشاه جهان، امتیاز کوچکی نیست و من بسی خوشبخت بوده ام که به چنین افتخاری دست یافته ام. براستی من در گمانم که آیا برای ما مردم آریایی (هند و اروپایی) هیچ بنای دیگری هست که از آرامگاه بنیادگذار دولت پارس و ایران ارجمندتر و مهمتر باشد.

سرپرسی سایکس - تا ایران باستان

در شاهنشاهی کورش، زیبایی، مردانگی، شجاعت، قهرمانیت و عدالت به عیان دیده شده است. وی هیچگاه عیاشی نکرد. کاری که اکثر بزرگان گرفتار آن بوده و هستند. آزادی هایی که داشت به هیچ وجه به شخصیت او صدمه نزد و افکاری داشت که به راستی متعلق به تاریخ نبوده است. کورش یکی از شخصیتهای بزرگ تاریخ جهان است. او ابتدا پادشاه سرزمین کوچکی بود. ولی پس از مدتی با اراده مصمم و قلبی آکنده از وطن پرستی امپراتوری را در تاریخ بنا نهاد که در کل جهان بی سابقه بود. این بدین دلیل بود که تاکنون هیچ کشوری نتوانسته بود اینچنین با صلح و احترام به عقاید دیگران کل خاورمیانه را تصاحب کند. او هیچگاه خوشگذران و تن آسایی نکرد. هیچ گاه مغرور نشد و همیشه به یاد خداوند خود بود و برای احترام به مزدا حیواناتی را نثار می کرد. کاساندان دختر فرناسپه هخامنشی از دودمانی بود که از نجبای پارس محسوب می شدند و پدر و اجدادش در چند نسل شاه پارسیان بودند. کورش در شوخ طبی و انسانیت سرآمد زمان خود بود. من سه بار تا کنون موفق شده ام آرامگاه این ابرمرد آریایی را زیارت کنم و خداوند را برای این توفیق سپاس میگویم.

افلاطون - قوانین (477 تا 347 پیش از میلاد)

پارسیان در زمان شاهنشاهی کورش اندازه میان بردگی و آزادگی را نگاه می داشتند. از اینرو نخست خود آزاد شدند و سپس سرور بسیاری از ملتهای جهان شدند. در زمان او (کورش بزرگ) فرمانروایان به زیر دستان خود آزادی میدادند و آنان را به رعایت قوانین انسان دوستانه و برابری ها راهنمایی می کردند. مردمان رابطه خوبی با پادشاهان خود داشتند از این رو در موقع خطر به یاری آنان می شتافتند و در جنگ ها شرکت می کردند. از این رو شاهنشاه در راس سپاه آنان را همراهی می کرد و به آنان اندرز می داد. آزادی و مهرورزی و رعایت حقوق مختلف اجتماعی به زیبایی انجام می گرفت.

هرودوت – تاریخ هرودوت ( 484 تا 425 پیش از میلاد)

هیچ پارسی یافت نمی شد که بتواند خود را با کورش مقایسه کند. از اینرو من کتابم را درباره ایران و یونان نوشتم تا کردارهای شگفت انگیز و بزرگ این دو ملت عظیم هیچگاه به فراموشی سپرده نشود. کورش سرداری بزرگ بود. در زمان او ایرانیان از آزادی برخوردار بودند و بر بسیاری از ملتهای دیگر فرمانروایی می نمودند بعلاوه او به همه مللی که زیر فرمانروایی او بودند آزادی می بخشید و همه او را ستایش می نمودند. سربازان او پیوسته برای وی آماده جانفشانی بودند و به خاطر او از هر خطری استقبال می کردند.

هارولد لمب دانشمند امریکایی - کورش بزرگ

در شاهنشاهی ایران باستان که کورش سمبول آنان است آریایی ها در تاجگذاری به کردار نیک - گفتار نیک - پندار نیک سوگند یاد می کردند که طرفدار ملت و کشورشان باشند و نه خودشان. که این امر در صدها نبرد آنان به وضوح دیده می شود که خود شاهنشاه در راس ارتش به سوی دشمن برای حفظ کیان کشورشان می تاخته است.

گزنفون – کوروپدای (445 پیش از میلاد)

مهمترین صفت کورش دین داری او بود. او هر روز قربانیان برای ستایش خداوند می کرد. این رسوم و دینداری آنان هنوز در زمان اردشیر دوم هم وجود دارد و عمل می شود. از صفت های برجسته دیگر کورش عدل و گسترش عدالت و حق بود.

ما در این باره فکر کردیم که چرا کورش به این اندازه برای فرانروایی عادل مردمان ساخته شده بود. سه دلیل را برایش پیدا کردیم. نخست نژاد اصیل آریایی او و بعد استعداد طبیعی و سپس نبوغ پروش او از کودکی بوده است.

کورش نابغه ای بزرگ، انسانی والامنش، صلح طلب و نیک منش بود. او دوست انسانها و طالب علم و حکمت و راستی بود. کورش عقیده داشت پیروزی بر کشوری این حق را به کشور فاتح نمی دهد تا هر تجاوز و کار غیر انسانی را مرتکب شود. او برای دفاع از کشورش که هر ساله مورد تاخت و تاز بیگانگان قرار می گرفت امپراتوری قدرتمند و انسانی را پایه گذاشت که سابقه نداشت. او در نبردها آتش جنگ را متوجه کشاورزان و افراد عام کشور نمی کرد. او ملتهای مغلوب را شیفته خود کرد به صورتی که اقوام شکست خورده که کورش آنان را از دست پادشاهان خودکامه نجات داده بود وی را خداوندگار می نامیدند. او برترین مرد تاریخ، بزرگترین، بخشنده ترین، پاک دل ترین انسان تا این زمان بود.

کنت دوگوبینو فرانسوی - ایران باستان

شاهنشاهی کورش هیچگاه در عالم نظیر نداشت. او به راستی یک مسیح بود زیرا به جرات میتوان گفت که تقدیر او را چنین برای مردمان آفرید تا برتر از همه جهان آن روز خود باشد. نیکلای دمشقی کورش شاهنشاه پارسیان در فلسفه بیش از هر کس دیگر آگاهی داشت. این دانش را نزد مغان زرتشتی آموخته بود.

پرفسور کریستن سن ایران شناس - استاد زبان اوستایی و پهلوی

شاهنشاه کورش بزرگ نمونه یک پادشاه "جوانمرد" بوده است. این صفت برجسته اخلاقی او در روابط سیاسی اش دیده می شده. در قواینن او احترام به حقوق ملتهای دیگر و فرستادگان کشورهای دیگر وجود داشته است و سر لوحه دولتش بوده. که این قوانین امروز روابط بین الملل نام گرفته است.

آلبر شاندور فرانسوی - شاهنشاهی کورش بزرگ

کورش یکسال پس از فتح بابل برای درگذشت پادشاه بابل عزای ملی اعلام نمود. برای کسی که دشمن خودش بود. او مطابق رسم آزادمنشی اش و برای اینکه ثابت کند که هدف فتح و جنگ و کشتار ندارد و تنها به عنوان پادشاهی که ملتش او را برای صلح پذیرفته اند قدم به بابل گذاشته است و در آنجا تاجگذاری نمود. او آمده بود تا به آنان آزادی اجتماعی و دینی و سیاسی بدهد. در همین حین کتیبه های شاهان همزمان او حاکی از برده داری و تکه تکه کردن انسان های بی گناه و بریدن دست و پای آنان خبر می دهد.

پرفسور گیریشمن - ایران از آغاز تا اسلام

کمتر پادشاهی است که پس از خود چنین نام نیکی باقی گذاشته باشد. کورش سرداری بزرگ و نیکوخواه بود. او آنقدر خردمند بود که هر زمانی کشور تازه ای را تسخیر می کرد به آنها آزادی مذهب میداد و فرمانروای جدید را از بین بومیان آن سرزمین انتخاب می نمود. او شهر ها را ویران نمی نمود و قتل عام و کشتار نمی کرد. ایرانیان کورش را پدر و یونانیان که سرزمینشان بوسیله کورش تسخیر شده بود وی را سرور و قانونگذار می نامیدند و یهودیان او را مسیح خداوند می خوانند.

کنت دوگوبینو سفیر اسبق فرانسه در تهران (مورخ فرانسوی)

تا کنون هیچ انسانی موفق نشده است اثری را که کورش در تاریخ جهان باقی گذاشت، در افکار میلیون ها مردم جهان بوجود آورد. من باور دارم که اسکندر و سزار و کورش که سه مرد اول جهان شده اند کورش در صدر آنها قرار دارد. تا کنون کسی در جهان بوجود نیامده است که بتواند با او برابری کند و او همانطور که در کتابهای ما آمده است مسیح خداوند است. قوانینی که او صادر کرد در تاریخ آن زمان که انسانها به راحتی قربانی خدایان می شدند بی سابقه بود.

ویل دورانت - تاریخ تمدن ویل دورانت - مشرق زمین

کورش از افرادی بوده که برای فرمانروایی آفریده شده بود. به گفته امرسون همه از وجود او شاد بودند. روش او در کشور گشایی حیرت انگیز بود. او با شکست خوردگان با جوانمردی و بزرگواری برخورد می نمود. بهمین دلیل یونانیان که دشمن ایران بودند نتوانستد از آن بگذرند و درباره او داستانهای بیشماری نوشته اند و او را بزرگترین جهان قهرمان پیش از اسکندر می نامند. او کرزوس را پس از شکست از سوختن در میان هیزم های آتش نجات داد و بزرگش داشت و او را مشاور خود ساخت و یهودیان در بند را آزاد نمود. کورش سرداری بود که بیش از هر پادشاه دیگری در آن زمان محبوبیت داشت و پایه های شاهنشاهی اش را بر سخاوت و جوانمردی بنیان گذاشت.

کلمان هوار - تمدن ایرانی

کورش بزرگ در سال 550 قبل از میلاد بر اریکه پادشاهی ایران نشست. وی با فتوحاتی ناگهانی و شگفت انگیز امپراتوری و شاهنشاهی پهناوری را از خود بر جای گذاشت که تا آن روزگار کسی به دنیا ندیده بود. کورش سرداری بزرگ و سرآمد دنیای آن روزگار بود. او اقوام مختلف را مطیع خود کرد. او اولین دولت مقتدر و منظم را در جهان پایه ریزی کرد. برای احترام به مردمان کشورهای دیگر معابدشان را بازسازی کرد. وی پیرو دین یکتا پرستی مزدیسنا بود. ولی به هیچ عنوان دین خود را بر ملل مغلوب تحمیل ننمود.

مولانا ابوالکلام احمد آزاد فیلسوف هندی - کورش بزرگ (عباس خلیلی)

کورش همان ذوالقرنین قرآن است. وی پیامبر ایران بود زیرا انسانیت و منش و کردار نیک را به مردمان ایران و جهان هدیه داد. سنگ نگاره او با بالهای کشیده شده به سوی خداوند در پاسارگاد وجود دارد.

دیودوروس سیسولوس (100 پس از میلاد)

کورش پسر کمبوجیه و ماندان در دلاوری و کارآیی خردمندانه حزم و سایر خصایص نیکو سرآمد روزگار خود بود. در رفتار با دشمنان دارای شجاعتی کم نظیر و در کردار نسبت به زیر دستان به مهر و عطوفت رفتار میکرد. پارسیان او را پدر می خواندند.

دکتر جهانگیر اوشیدری - دانشنامه مزدیسنا

کورش به سال 559 قبل از میلاد بر اریکه شاهنشاهی بنشست و در سال 529 قبل از میلاد وفات یافت. پس از تسخیر بابل با مردمان شکست خورده با مهربانی رفتار کرد و اسیران یهودی را که بخت النصر از فلسطین به آن شهر آورده بود آزاد کرد و اجازه داد به فلسطین باز گردند. او فرمانی صادر کرد که معبد اورشلیم را که بخت النصر ویران کرده بود را با هزینه دولت ایران بازسازی کنند. کورش را در پارسه گرد که امروزه پاساردگاد نامیده می شود به خاک سپردند. او از مردان بزرگ تاریخ جهان است زیرا همه تاریخ نویسان نامدار جهانی از او به نیکی ستایش کرده اند. اوپادشاهی سیاستمدار، شجاع، با فتوت، با عزم و اراده، با گذشت و مهربان بود . او به عقاید دینی ملل مغلوب احترام می گذاشت. شهرهای ویران را دوباره آباد ساخت. او عقل و تدبیر را بر شمشیر و جنگ برتری داد. منشور جهانی او زینت بخش سازمان ملل متحد و جهان است.

اخیلوس (آشیل) شاعر نامدار یونانی - تراژدی پارسه

کورش یک تن فانی سعادتمند بود. او به ملل گوناگون خود آرامش بخشید. خدایان او را دوست داشتند. او دارای عقلی سرشار از بزرگی بود.

نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط پریسا| |

پرفسور ایلیف مدیر موزه لیورپول انگلستان

در جهان امروز بارزترین شخصیت جهان باستان کورش شناخته شده است. زیرا نبوغ و عظمت او در بنیانگذاری امپراتوری چندین دهه ای ایران مایه شگفتی است. آزادی به یهودیان و ملتهای منطقه و کشورهای مسخر شده که در گذشته نه تنها وجود نداشت بلکه کاری عجیب به نظر می رسیده است از شگفتی های اوست.

دکتر هانری بر دانشمند فرانسوی - تمدن ایران باستان

این پادشاه بزرگ یعنی کورش هخامنشی برعکس سلاطین بی رحم و ظالم بابل و آسور بسیار عادل و رحیم و مهربان بود زیرا اخلاق روح ایرانی اساسش تعلیمات زردشت بوده. به همین سبب بود که شاهنشاهان هخامنشی خود را مظهر صفات (خشترا) می شمردند و همه قوا و اقتدار خود را از خدواند دانسته و آنرا برای خیر بشر و آسایش و سعادت جامعه انسان صرف می کردند.

آلبر شاندور - کورش بزرگ

شاهنشاهی ایران که پایه گذار او کورش بزرگ است به هیچ وجه بر اساس خشنونت پی ریزی نشد. بلکه عکس آن صادق است زیرا با رعایت حقوق مردمان پایه گذاری شد. پارسیها با مساعدت یکدیگر و به یاری پادشاهان مقتدر خود عظمت و شکوهی را در تاریخ به جای گذاشته اند که نشانه نبوغ و نژاد پاک آنان است. نژادی که حماسه آنان را همچون آفتابی در تاریکی نشان میدهد. آنان درخششی در جهان از خود به جای گذاشته اند که برای آیندگان نیز خواهد ماند.

ژنرال سرپرسی سایکس

خوش زبانی او از پاسخی که در داستان رقص ماهیان به یونانیان داده است آشکار است. مطالب کتاب مقدس (تورات) و نوشته های یونانی و سنتهای ایرانی همه همداستانند که کورش باستانی سزاوار لقب بزرگ بوده است. مردم او را دوست می خواندند. ما نیز میتوانیم بدان ببالیم که نخستین مرد بزرگ آریائی که سرگذشت اش بر تاریخ روشن است، صفاتی چنان عالی و درخشان داشته است.

ژنرال سرپرسی سایکس بعد از دیدار از آرامگاه شاهنشاه کورش بزرگ


من خود سه بار این آرامگاه را دیدار کرده ام، و توانسته ام اندک تعمیری نیز در آنجا بکنم، و در هر سه بار این نکته را یاد آورده شده ام که زیارت آرامگاه اصلی کورش، پادشاه بزرگ و شاهنشاه جهان، امتیاز کوچکی نیست و من بسی خوشبخت بوده ام که به چنین افتخاری دست یافته ام. براستی من در گمانم که آیا برای ما مردم آریایی (هند و اروپایی) هیچ بنای دیگری هست که از آرامگاه بنیادگذار دولت پارس و ایران ارجمندتر و مهمتر باشد.

سرپرسی سایکس - تا ایران باستان

در شاهنشاهی کورش، زیبایی، مردانگی، شجاعت، قهرمانیت و عدالت به عیان دیده شده است. وی هیچگاه عیاشی نکرد. کاری که اکثر بزرگان گرفتار آن بوده و هستند. آزادی هایی که داشت به هیچ وجه به شخصیت او صدمه نزد و افکاری داشت که به راستی متعلق به تاریخ نبوده است. کورش یکی از شخصیتهای بزرگ تاریخ جهان است. او ابتدا پادشاه سرزمین کوچکی بود. ولی پس از مدتی با اراده مصمم و قلبی آکنده از وطن پرستی امپراتوری را در تاریخ بنا نهاد که در کل جهان بی سابقه بود. این بدین دلیل بود که تاکنون هیچ کشوری نتوانسته بود اینچنین با صلح و احترام به عقاید دیگران کل خاورمیانه را تصاحب کند. او هیچگاه خوشگذران و تن آسایی نکرد. هیچ گاه مغرور نشد و همیشه به یاد خداوند خود بود و برای احترام به مزدا حیواناتی را نثار می کرد. کاساندان دختر فرناسپه هخامنشی از دودمانی بود که از نجبای پارس محسوب می شدند و پدر و اجدادش در چند نسل شاه پارسیان بودند. کورش در شوخ طبی و انسانیت سرآمد زمان خود بود. من سه بار تا کنون موفق شده ام آرامگاه این ابرمرد آریایی را زیارت کنم و خداوند را برای این توفیق سپاس میگویم.

افلاطون - قوانین (477 تا 347 پیش از میلاد)

پارسیان در زمان شاهنشاهی کورش اندازه میان بردگی و آزادگی را نگاه می داشتند. از اینرو نخست خود آزاد شدند و سپس سرور بسیاری از ملتهای جهان شدند. در زمان او (کورش بزرگ) فرمانروایان به زیر دستان خود آزادی میدادند و آنان را به رعایت قوانین انسان دوستانه و برابری ها راهنمایی می کردند. مردمان رابطه خوبی با پادشاهان خود داشتند از این رو در موقع خطر به یاری آنان می شتافتند و در جنگ ها شرکت می کردند. از این رو شاهنشاه در راس سپاه آنان را همراهی می کرد و به آنان اندرز می داد. آزادی و مهرورزی و رعایت حقوق مختلف اجتماعی به زیبایی انجام می گرفت.

هرودوت – تاریخ هرودوت ( 484 تا 425 پیش از میلاد)

هیچ پارسی یافت نمی شد که بتواند خود را با کورش مقایسه کند. از اینرو من کتابم را درباره ایران و یونان نوشتم تا کردارهای شگفت انگیز و بزرگ این دو ملت عظیم هیچگاه به فراموشی سپرده نشود. کورش سرداری بزرگ بود. در زمان او ایرانیان از آزادی برخوردار بودند و بر بسیاری از ملتهای دیگر فرمانروایی می نمودند بعلاوه او به همه مللی که زیر فرمانروایی او بودند آزادی می بخشید و همه او را ستایش می نمودند. سربازان او پیوسته برای وی آماده جانفشانی بودند و به خاطر او از هر خطری استقبال می کردند.

هارولد لمب دانشمند امریکایی - کورش بزرگ

در شاهنشاهی ایران باستان که کورش سمبول آنان است آریایی ها در تاجگذاری به کردار نیک - گفتار نیک - پندار نیک سوگند یاد می کردند که طرفدار ملت و کشورشان باشند و نه خودشان. که این امر در صدها نبرد آنان به وضوح دیده می شود که خود شاهنشاه در راس ارتش به سوی دشمن برای حفظ کیان کشورشان می تاخته است.

گزنفون – کوروپدای (445 پیش از میلاد)

مهمترین صفت کورش دین داری او بود. او هر روز قربانیان برای ستایش خداوند می کرد. این رسوم و دینداری آنان هنوز در زمان اردشیر دوم هم وجود دارد و عمل می شود. از صفت های برجسته دیگر کورش عدل و گسترش عدالت و حق بود.

ما در این باره فکر کردیم که چرا کورش به این اندازه برای فرانروایی عادل مردمان ساخته شده بود. سه دلیل را برایش پیدا کردیم. نخست نژاد اصیل آریایی او و بعد استعداد طبیعی و سپس نبوغ پروش او از کودکی بوده است.

کورش نابغه ای بزرگ، انسانی والامنش، صلح طلب و نیک منش بود. او دوست انسانها و طالب علم و حکمت و راستی بود. کورش عقیده داشت پیروزی بر کشوری این حق را به کشور فاتح نمی دهد تا هر تجاوز و کار غیر انسانی را مرتکب شود. او برای دفاع از کشورش که هر ساله مورد تاخت و تاز بیگانگان قرار می گرفت امپراتوری قدرتمند و انسانی را پایه گذاشت که سابقه نداشت. او در نبردها آتش جنگ را متوجه کشاورزان و افراد عام کشور نمی کرد. او ملتهای مغلوب را شیفته خود کرد به صورتی که اقوام شکست خورده که کورش آنان را از دست پادشاهان خودکامه نجات داده بود وی را خداوندگار می نامیدند. او برترین مرد تاریخ، بزرگترین، بخشنده ترین، پاک دل ترین انسان تا این زمان بود.

کنت دوگوبینو فرانسوی - ایران باستان

شاهنشاهی کورش هیچگاه در عالم نظیر نداشت. او به راستی یک مسیح بود زیرا به جرات میتوان گفت که تقدیر او را چنین برای مردمان آفرید تا برتر از همه جهان آن روز خود باشد. نیکلای دمشقی کورش شاهنشاه پارسیان در فلسفه بیش از هر کس دیگر آگاهی داشت. این دانش را نزد مغان زرتشتی آموخته بود.

پرفسور کریستن سن ایران شناس - استاد زبان اوستایی و پهلوی

شاهنشاه کورش بزرگ نمونه یک پادشاه "جوانمرد" بوده است. این صفت برجسته اخلاقی او در روابط سیاسی اش دیده می شده. در قواینن او احترام به حقوق ملتهای دیگر و فرستادگان کشورهای دیگر وجود داشته است و سر لوحه دولتش بوده. که این قوانین امروز روابط بین الملل نام گرفته است.

آلبر شاندور فرانسوی - شاهنشاهی کورش بزرگ

کورش یکسال پس از فتح بابل برای درگذشت پادشاه بابل عزای ملی اعلام نمود. برای کسی که دشمن خودش بود. او مطابق رسم آزادمنشی اش و برای اینکه ثابت کند که هدف فتح و جنگ و کشتار ندارد و تنها به عنوان پادشاهی که ملتش او را برای صلح پذیرفته اند قدم به بابل گذاشته است و در آنجا تاجگذاری نمود. او آمده بود تا به آنان آزادی اجتماعی و دینی و سیاسی بدهد. در همین حین کتیبه های شاهان همزمان او حاکی از برده داری و تکه تکه کردن انسان های بی گناه و بریدن دست و پای آنان خبر می دهد.

پرفسور گیریشمن - ایران از آغاز تا اسلام

کمتر پادشاهی است که پس از خود چنین نام نیکی باقی گذاشته باشد. کورش سرداری بزرگ و نیکوخواه بود. او آنقدر خردمند بود که هر زمانی کشور تازه ای را تسخیر می کرد به آنها آزادی مذهب میداد و فرمانروای جدید را از بین بومیان آن سرزمین انتخاب می نمود. او شهر ها را ویران نمی نمود و قتل عام و کشتار نمی کرد. ایرانیان کورش را پدر و یونانیان که سرزمینشان بوسیله کورش تسخیر شده بود وی را سرور و قانونگذار می نامیدند و یهودیان او را مسیح خداوند می خوانند.

کنت دوگوبینو سفیر اسبق فرانسه در تهران (مورخ فرانسوی)

تا کنون هیچ انسانی موفق نشده است اثری را که کورش در تاریخ جهان باقی گذاشت، در افکار میلیون ها مردم جهان بوجود آورد. من باور دارم که اسکندر و سزار و کورش که سه مرد اول جهان شده اند کورش در صدر آنها قرار دارد. تا کنون کسی در جهان بوجود نیامده است که بتواند با او برابری کند و او همانطور که در کتابهای ما آمده است مسیح خداوند است. قوانینی که او صادر کرد در تاریخ آن زمان که انسانها به راحتی قربانی خدایان می شدند بی سابقه بود.

ویل دورانت - تاریخ تمدن ویل دورانت - مشرق زمین

کورش از افرادی بوده که برای فرمانروایی آفریده شده بود. به گفته امرسون همه از وجود او شاد بودند. روش او در کشور گشایی حیرت انگیز بود. او با شکست خوردگان با جوانمردی و بزرگواری برخورد می نمود. بهمین دلیل یونانیان که دشمن ایران بودند نتوانستد از آن بگذرند و درباره او داستانهای بیشماری نوشته اند و او را بزرگترین جهان قهرمان پیش از اسکندر می نامند. او کرزوس را پس از شکست از سوختن در میان هیزم های آتش نجات داد و بزرگش داشت و او را مشاور خود ساخت و یهودیان در بند را آزاد نمود. کورش سرداری بود که بیش از هر پادشاه دیگری در آن زمان محبوبیت داشت و پایه های شاهنشاهی اش را بر سخاوت و جوانمردی بنیان گذاشت.

کلمان هوار - تمدن ایرانی

کورش بزرگ در سال 550 قبل از میلاد بر اریکه پادشاهی ایران نشست. وی با فتوحاتی ناگهانی و شگفت انگیز امپراتوری و شاهنشاهی پهناوری را از خود بر جای گذاشت که تا آن روزگار کسی به دنیا ندیده بود. کورش سرداری بزرگ و سرآمد دنیای آن روزگار بود. او اقوام مختلف را مطیع خود کرد. او اولین دولت مقتدر و منظم را در جهان پایه ریزی کرد. برای احترام به مردمان کشورهای دیگر معابدشان را بازسازی کرد. وی پیرو دین یکتا پرستی مزدیسنا بود. ولی به هیچ عنوان دین خود را بر ملل مغلوب تحمیل ننمود.

مولانا ابوالکلام احمد آزاد فیلسوف هندی - کورش بزرگ (عباس خلیلی)

کورش همان ذوالقرنین قرآن است. وی پیامبر ایران بود زیرا انسانیت و منش و کردار نیک را به مردمان ایران و جهان هدیه داد. سنگ نگاره او با بالهای کشیده شده به سوی خداوند در پاسارگاد وجود دارد.

دیودوروس سیسولوس (100 پس از میلاد)

کورش پسر کمبوجیه و ماندان در دلاوری و کارآیی خردمندانه حزم و سایر خصایص نیکو سرآمد روزگار خود بود. در رفتار با دشمنان دارای شجاعتی کم نظیر و در کردار نسبت به زیر دستان به مهر و عطوفت رفتار میکرد. پارسیان او را پدر می خواندند.

دکتر جهانگیر اوشیدری - دانشنامه مزدیسنا

کورش به سال 559 قبل از میلاد بر اریکه شاهنشاهی بنشست و در سال 529 قبل از میلاد وفات یافت. پس از تسخیر بابل با مردمان شکست خورده با مهربانی رفتار کرد و اسیران یهودی را که بخت النصر از فلسطین به آن شهر آورده بود آزاد کرد و اجازه داد به فلسطین باز گردند. او فرمانی صادر کرد که معبد اورشلیم را که بخت النصر ویران کرده بود را با هزینه دولت ایران بازسازی کنند. کورش را در پارسه گرد که امروزه پاساردگاد نامیده می شود به خاک سپردند. او از مردان بزرگ تاریخ جهان است زیرا همه تاریخ نویسان نامدار جهانی از او به نیکی ستایش کرده اند. اوپادشاهی سیاستمدار، شجاع، با فتوت، با عزم و اراده، با گذشت و مهربان بود . او به عقاید دینی ملل مغلوب احترام می گذاشت. شهرهای ویران را دوباره آباد ساخت. او عقل و تدبیر را بر شمشیر و جنگ برتری داد. منشور جهانی او زینت بخش سازمان ملل متحد و جهان است.

اخیلوس (آشیل) شاعر نامدار یونانی - تراژدی پارسه

کورش یک تن فانی سعادتمند بود. او به ملل گوناگون خود آرامش بخشید. خدایان او را دوست داشتند. او دارای عقلی سرشار از بزرگی بود.

نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط پریسا| |

Design By : Mihantheme